تبليغاتX
ناتـــــــــــــــــور دشـــــــــــــت

ناتـــــــــــــــــور دشـــــــــــــت

bitter leters

+نوشته شده در ساعتتوسط ث |

همیشه آخرین راه بهترین راه نیست وای از روزی که رفتن آخرین راهت شود

تلخ است از رفتن نوشتن یا از رفتن بدون بازگشت نوشتن از بدرودی نوشتن که دیداری پشت سرش نیست  نوشتن از دل کندن!

صدایی می گوید بگذار و بگذر.

صدایی می گوید ققنوس باش!

من هم خسته تر از آنم که بخواهم مقاومت کنم در مقابل این وسوسه

گاهی دنبال معنای عمیق تری میگردی دنبال دنیای وسیع تر!

دنبال یک زندگی دیگر  به دور از ابتذال.

دنبال یک زندگی به دور از این کارهای ادواریِ از روی اجبار!

دنبال حقیقتی بزرگتر

مفهومی عمیق تر و زیبا تر

یک زندگی که هنوز رنگ معنایش سر جاست

به دور از آدمهایی که ساده از کنار هم میگذرند.

به دور از کلماتی که به گندشان کشیدند و خلوصشان را غصب کردند.

به دور از جنگ بر سر آزادی, آزادی ایی که به سر داشتن یا نداشتن نیم لچکی معنا میگیرد!!

به دور از این آمد و شد ها..به دور از این سنگدلی ها

به دور از این موج نهیلیسمی که همه را گرفت.

جایی باشد دور من  باشم و خدایی که تازه یافته امش..!

همه چیز به کنار,گذشتن از تو از همه چیز سخت تر است

گاهی چاره ای نیست باید بروی

باید خط بکشی روی گذشته  خط بکشی روی هر چیز که تا دیروز بود و از فردا آغاز شوی!

صدایی میگوید ققنوس باش!

می دانی چقدر تلخ است؟چقدر سنگین..وقتی نگاهت  به کسی یا چیزی می افتد و یادت می آید که قرار است دیگر هیچوقت نمیبینی شان..چقدر با ولع مینگری به اطراف به ادمها به اشیا  به برگ درخت...

تازه میفهمی بعضی ها چقدر برایت عزیز بوده اند

تازه میفهمی خداحافظ رفیق یعنی چه!

تازه میفهمی چقدر غرق بوده ای در اینها.. حالا قرار است بگذاری و بگذری!

عاری از هرگونه پیوندی با گذشته!

تازه میفهمی تنهایی چقدر سخت اما به درد بخور است....تازه می فهمی دل کندن یعنی چه؟!

قرار است تا آخر عمر برای هیچ عزیز کادوی تولد نخری...

قرار است فراموش کنی!قرار است فراموش شوی زود تر از انچه فکرش را میکردی...!

نرفته دلتنگ میشوی اما تصمیمت را گرفته ای.دلتنگ می شوی دلتنگ ان نگاه ها دلتنگِ صدا ها خوانده ها نوشته ها

و این فکر مدام آزارت میدهد که چقدر حرف نگفته برایش داشتی و او...

عمیق تر فکر میکنی میفهمی که این زندگی که ساخته ای شایسته نیست که نامش را بگذاری زندگی...میدانی باید بروی پی آوازِ حقیقت.میدانی بار زندگی این چیزی نیست که بر دوش می کشی.

قرار نیست دیگر سراغ هیچ کس بروی

نمی دانی تازه چه حسی دارد inbox  outboxخالی گوشی را دیدن!

یا اینکه در لیست گوشی ات دیگر قرار نیست اسمی آشنا داشته باشی...

 

فکر میکردم اینجا را تا ابد استوار نگه خواهم داشت این خانه ی عزیز مجازی را

سخت است ترک خانه و کاشانه  هم مجازی هم حقیقی!

 

بغض کرده ام,شانه هایت کو فرشته ام؟؟؟

 

پ ن:خداحافظ همه ی شما!

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

بعد از ده سال برگشته ای , من قد کشیده ام,دیگر شلوار جین نمی پوشم.خیلی چیزها عوض شده اند,دیگر موهایم را برایت چتری درست نمی کنم!خوب که نگاه میکنم  چشم های تو هم پیر شده اند اما هنوز  می درخشند  درست مثل ده سال قبل.چشم های تو پیر شده اند  اما نگاهت ماناست مثل همیشه و هنوز برای من عزیز.

تو نمی فهمی انگار,برایت دلبری می کنم,دامنم را تاب میدهم و قدم هایم را درست مثل شاهزاده ها بر میدارم آرام و قوس دار..و تو می گویی که چقدر خانوم شده ام !

من برایت دانه های انار را گلاب می زنم,چای داغ میریزم برایت

نمی دانم از چشم هایم میخوانی یا نه...

.

.

می گویم هوای آنجا به تو ساخته است هااا  و تو تلخ لبخند می زنی!

هر دو سکوت میکنیمو آن لجبازی همیشگی نمی گذارد اعتراف کینم که...

سراغ از دوستان میگیری,میگویم از فلانی ها

پرسشگرانه نگاه میکنی 

 

 

گاه (تو) خطابم میکنی,گاه (شما)  . تردید داری هنوز  هنوز نمی دانی من من همان مخاطب دوم شخص مفردت هستم یا دوم شخص جمع!!!

ساکت را باز میکنی  روسری ِ آبی برایم  خریده ای.آبی ِ روشن.

میگویی خیلی گشتی تا توانستی یک روسری پیدا کنی درست همرنگ چشمانم.

از گل های صورتی ِ ان میشود فهمید که تو فکر میکردی من همان دخترک 17ساله باقی مانده ام!

خیلی چیزها عوض شده اند خیلی چیزها

اما من هنوز  هم که هنوز است به درختِ جلوی پنجره ی اتاقت حسودی میکنم چون همیشه با ان درخت حرف میزنی...

تو مرا نمی بینی؟

وقتی بلند میشوی تازه میفهمم که کمرت هم خم شده.....پیر شده ای؟تو؟...

صدایم میکنی باز با تردید

خیره نگاهت میکنم و تو آرام  میگویی : چشمانت هنوز زیباست! و دور می شوی.

در را میبندم

آرام اشک میریزم و چشمان دریایی ام برای جای خالی موج سبز چشمانت دلتنگ می شود.

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوز نامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن امدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو,غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام

با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باد فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق رازی است؟

این عشق نیست معجزه ی قرن اهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب ترا بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور میشود

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را فراعنه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جاییکه سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هرکه بماند مخیر است

ما می رویم گرچه از الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی کنم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

این جا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن ما درد و فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و غافله پیران قافله

اینجا دگر چه جای من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می روید

ما هم بدون بال به معراج میرویم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ث |

نمی دانم چه کسی را گناهکار بخوانم؟

.

.

نسل من.نسلی که با تضاد امد و همراه شد.

و هم نسل من که خواست تفاوت را چاشنی روزهای تکراری اش بکند.

بین خودمان باشد ,ولی نسل من و تو نسلیست که همه انره با بی تفاوتی شناختند.بیا رو راست باشیم غریبه بینمان نیست ,فقط من و توئیم هم نسل.

بی خیال هستیم یا خودمان را زده ایم به بی خیالی...گویی غباری سنگین نشسته روی دغدغه هایی که باید تکانمان بدهد و نمیدهد.

چرا هیچ وقت واقعیت را نمیبینیم؟! چرا فکر میکنی خانه هایی که چند خانواده باهم زندگی میکنند فقط توی فیلم های مهرجویی وجود دارد؟

فکر میکنی آیا؟؟به همین آدمهای  توی فیلم ها که شاید 4خیابان پاییین تر از تو زندگی(!) میکنند.

وقتی گستاخانه حسابت را با پدر صاف میکنی و حقوق ضایع شده ات(!) را از لای انگشتان پدر بیرون میکشی,به یاد آور دست های زمخت پدری را که خالیست,خالیست از کاغذ پاره های بهادار سبز رنگ.

دعا کن.دعا کن فرزند این پدر مردانگی پدرش را به خاطر خالی بودن دستهایش به سخره نگیرد.

دعا کن هم نسل,دعا کن غرور هیچ پدری زیر رگبار نداشتن ها له نشود.

 دارا مواظب باش زرق و برق هدیه های عاشقانه ات پاکی عشق جوانک ندار را از چشم سارایش نیاندازد.مبادا بگذاری چشمهایش حسرت آلود نگاهت کنند.

کم سویی هالوژن های اتاقت را بهانه نکن برای افسردگی ات,باور کن هم نسلت حسرت فانوس به دل دارد.

کاش چشمهایت بعضی چیزهارا میدید.کاش چشمانت نیاز را از پشت پرده ی سماجت کودک دست فروش می خواند.

می دانم انقدر ها هم  بی خیال نیستی,گاهی بغض میکنی وقتی سردی دستان کودک یادت می افتد.اما..

.

.

.

دغدغه هایت را غربال کن, بین آن ریز تر ها بگرد..وطن-اجتماع –درد....

اینها را میبینی؟اگر بیگانه ای با خاکت ,بدان کسی برایت وطن نمیسازد

این خاک وطن توست برای همیشه اگر بسازیش.

منتظری حماسه بیافرینند؟تو هم افتخار به جیب بزنی از برش؟؟باش تا صبح دولتت بدمد.

اگر یادت داده اند فقط گلایه کنی و بگویی این جا نمی توانی پیشرفت کنی,حالا یاد بگیر بسازی آینده ات را طوری که می خواهی.شعارهایت را بلند فریاد کن ,تا گوش زمان درد بگیرد از شنیدن این همه درد.

غمی نیست اگر فقط شعا ر میدهی ,برایت به امید روزی مینویسم که شعارهایت را عملی میکنی. شاید روزی یادت افتاد.

بیا و ثابت کن تا امده بودی بگویی می توانی.

.

.

راستی یادت باشد وقتی کلمه ی جدید شنیدی به مارک لباسهایت زل نزنی تا مگر پیدایش کنی

شاید کلمه ای که شنیدی نام حماسه آفرینی بود در انسوی ابها. نام کسی که اسمش روی مارک هیچ لباسی نیامده.

دیدی انقدر حاشیه رفتم که داشت یادم میرفت دغ دغ ه ی اصلی ام را بگویم.امده بودم بگویم امروز آیس پک را کجا پایه ای؟

در ضمن ,جانماز آب کشیدنی در کار نبود

 

 

 

پ ن :مرگ سهراب که پایکوبی ندارد عزیز!تو هم بی تقصیر نیستیمن هم درست مثل توام هم نسل

+نوشته شده در ساعتتوسط ث |

زمین منو صدا میزد..

وقت تموم کردن کار شهامت دل بریدن...خط کشیدن دور همه به حس پرواز رسیدن

حالا باید چی کار کنم؟خاطره ها رو خط زدم

.

.

کاری که اینجا ندارم  گذشتن رو خوب بلدم....

 

برای گریه کردن هات یکی دو روزی کافیه....

ولی شما سیاه نپوش  زحمتت میشه.

+نوشته شده در ساعتتوسط ث |

17 بهار گذشت ,17 بهار شبیه خزان

هیجدهمین 9تیر هم از راه رسید

ومن هنوز هزار کار نکرده دارم , هزار راه نرفته و هزاران هزار اندیشه ی خام

آرزو میکنم کاش میشد به عقب برگردم.

می گویند دنیای پر رمز و رازیست دنیای عجیب 18سالگی

ومن با قدم هایی سست و چشمانی مبهوت وارد دنیای 18ساله ها شدم

دنیای به تعبیر بعضی ها داغ ,به گفته ی خیلی ها متفاوت,و به اندیشه ی خودم فصلی شبیه فصل های دیگر زندگی!

من یک 18ساله ام!پر از گم شدن در هیاهوی غریب آدمها ,پر از گم شدن در سکوت خودم

 

خوب که فکر میکنم میبینم هیچ وقت دخترکی 11.16.17....ساله نبوده ام.چرایش را هم نمی دانم

گاهی دلم سبکسری میخواست!ولی...

گاهی فکر میکنم چرا مثل خیلی ها اول دفتر و کتابهایم یک قلب نکشیدم با یک تیر گنده میانش؟!

یا هزار کار دیگر که همه کردند و من فقط از دور نگاه کردم و هر از چندی خندیدم!

گاهی فکر میکنم چرا خیلی چیزها را تحمل کردم؟چیزهایی که به حق بزرگتر بودند برای شانه های کوچکم!

وشاید همین ها حصاری شد میان من و دیگری!

شاید همین ها شدند باعث تنهاییی  که هیچ کس درکش نکرد و تو مرا همان دختر شاد و شنگول دیدی که زود گرم میگیرد با بقیه!

اما راستش حالا میترسم.از آدمها میترسم , از سلامشان از کلامشان از نگاهشان...

می ترسم که بزرگتر شدم و تو باز کوچکم می پنداری!

.

.

دلیل می خواهم برای اینکه بدانم چرا میگویی تولدم مبارک!

مبارک؟؟دلیل مبارک بودنش را میگویی عزیز؟

میخواهم دلیلش را. کسی هست بگوید چرا؟؟

 

همین قدر کافیست.دیگر دوست ندارم از این احساس گنگ ناشناخته با کسی حرفی بزنم

همین!

 

 

 

 

پ ن :احساس میکنم خیلی فرصت ها رو از دست دادم.چقدر کار نکرده دارم...آزارم میدهد.

پ ن :من 18 ساله شدم یعنی 3سال از...گذشت!

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

معشوق من رب النوع زیبایی است

گفت معشوقش شبیه آفتاب است

گفتم معشوقم خدای آفتاب و ماه و مهتاب است.

گفت زلف نگارش به رنگ شب است.

گفتم نگار من خدای شب است خدای ستاره ها.

گفت یارش از سر عشق سجده به درگاهش میبرد

من به او گفتم که تو روز ازل هزاران هزار فرشته را مسجود من کرده ای...

او سکوت کرده بود

.

.

فویلٌ یومئذٍ للمکذبین

نمی گویم چگونه دیدمت که بندگانت مهر کفرگویی به پیشانی ام میزنند.

کاش بدانند تویی که در کوه طور بر موسی تجلی کرده ای میتوانی در اتاقی کوچک کنار پنجره ای باز نیز...

نمیدانم چرا پیدای پنهان میگویند تو را؟!تو که پیدای پیدایی...

تو ناجی سیاه ترین هایی ..تو درست زمانی جلوه میکنی که مخلوق شک کرده به بودنش ,به بودنت ,و به روزی که وعده داده ای..آن شب هم به موقع رسیدی.

چقدر سرمستم که نیازم را خواندی و آمدی..

چقدر سر مستم..  چه شیدایی قشنگی

دلم قرص است که عاشقانه دوستم داری ,دلم قرص است که هر گاه صدایت کنم با لطافتی  عمیق  و عشقی پایان ناپذیر جوابم را خواهی داد

دلم قرص است که وفاداری

چه معشوق زیبایی..

دلم قرص است که گر هزار بار پیمان شکنم تو باز سر عهدت هستی

دلم قرص است..دلت قرص باشد دیوانه وار دوستت دارم.

چه تلاش مذبوهانه ای بود وقتی تورا میان براهین جستجو میکردم.چقدر کژ فهم بودم که پی اثبا تت بودم همانند جسم..

بی خبر از آنکه وقتی خودت جلوه گر شوی اتقان صنع هم رنگ میبازد و بی معنای بی معنا میشود.

تو همیشه بوده ای و خواهی بود  از ازل تا ابد

تو خود خودِ یقینی

چقدر خوب با من تا میکنی

هزار بار دیده ام که وقتی یک قدم به سویت برداشته ام هزار قدم شتابان به سویم امده ای

چقدر خوب که بین من و تو فاصله ای نیست..من تو را حس میکنم روی نبضم,ته قلبم,در رگ گردنم

چقدر خوب که همیشه مرا در آغوشت نوازش میکنی.

.

.

من و معشوقم روزی هزار بار بی هوس همدیگر را می بوسیم

وصال من و او حتمی است..هر روز یک پروانه ی سفید از کنار پنجره ام میگذرد و سلام او را به من میرساند.

او همیشه هست

هر وقت دلم برایش تنگ شود گریان به سویش میدوم

همه ی بانگ ها الله اکبر میشوند هنگامی که دل او برایم تنگ میشود و من شتابان تطهیر میکنم و لباس عشق بر تن میکنم ومیدوم سوی آغوشش..

اوی من عظیم است.قادر است,وقتی خواست یک قطره از دریای قدرتش را چشمان زمینیان نظاره گر شود ماه دونیم شد آسمان آتش گرفت,دریا شکافت.

معشوق من آسمانی است.

او همیشه مواظب من هست.وقتی از گذرگاههای پرخطر زندگی میگذرم ان دوتا فرشته دستم را میگیرند.

معشوق من جمیل است.لطیف است منان است

وقتی من و او حرف میزنیم تمام فعل هامان تعشق میشود

روز دیدار ما کوه ها خاک خواهند شد و جهان دگرگون خواهد شد از وسعت عشق ما....

زیبای من تو که عشق میورزی جهان برایم کوچک میشود,برای پایکوبی ام

من تو را لایتناهی دوست دارم می پرستم تو را...

من لبخندت را میبینم ان موقع ها که شب میشود و من رو به ان ستاره میکنم و مثل کودکی شیرین زبان با تو حرف می زنم.یا ان موقع ها که عاشقانه در گوشت نجوا میکنم تا مبادا کسی بشنود.

 

 

شب ها

وقتي ماه مي تابد

من وضو مي گيرم

و بهترين واژه هام را برمي دارم

و مي روم

بر مرتفع ترين ساختمان شهر.

شب ها

وقتي ماه مي تابد

من توي دفتر مشق ام

تمرين عشق مي كنم

و،

هزار بار مي نويسم

خدای من زیباست

 

 

پ ن :راستی آخرش فهمیدم ان حسی که وقتی قلمو بدست میگرفتم نور و دریا میکشید تو بودی

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

حالا میفهمم که چقدر زود گذشته و من خواب بوده ام..!

انگار همین دیروز بود که پاهای مامان را محکم بغل کرده بودم و راضی نمی شدم وارد کلاس شوم..معلم چقدر برایم حرف زد اما من راضی نشدم.

چقدر می ترسیدم از محیطی که میخواستند مرا به زور به انجا ببرند

مامان را مجبور کردم تا1هفته با من در مدرسه همراه شود...چقدر می ترسیدم!

.

.

سالها گذشته...

سالها گذشته از روزی که یک سیب کرم دار شد اولین نقاشی من...

ومن حالا از روزهایی می ترسم که بی دوستان به سر شود.

دیگر قرار نیست هر روز با صدمکافات بیدار شوم و نیم کیلو پنکیک برنزه به صورتم بمالم و و در طول پله ها جوراب هایم را بپوشم تا مبادا از سرویس جا بمانم..

دیگر قرار نیست سر صبحی ...بار راننده سرویس کنم که چرا منتظرم نمانده!

دیگر شبها کتاب زیست به دست نمی خوابم.

هنوز باورم نشده....باور میکنی؟؟

 

 

 

 

 ان روز که با پاهایمان عهد بستیم!

ان روز که پای فولی گیر کرده بود!:دی 

بقیه در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

درست که حساب کنی میشود یکسال...

۲۴/۱/۸۶ بود که ....حالا۲۴/۱/۸۷ است.

ساعت۳۰/۱۵بودکه گفتند دیگر نخواهی بود....حالا ساعت ۳۰/۱۵ است درست مثل سال قبل.

 

 

پ ن:غریبه زیاد بود.ببخش!

خیلی وقت است که حتی اینجا هم غریبی میکنم...جایی برای خلوت هست؟؟

+نوشته شده در ساعتتوسط ث |

ت ر ا ف ی ک!

 

فرصت خوبیست تا ادمها را نگاه کنم.تا زندگیشان را هر چند کوتاه لمس کنم.

تا یک P ـ گراف کوچک از رفتارشان ثبت کنم,یک فرصت کوتاه برای فکر کردن...

 

 

سمند ــ تک سر نشین.یک دسته گل روی صندلی جلو جا خوش کرده.شاید بهانه ایست برای آشتی.شاید سپاسیست برای زحمات کسی.شاید می خواهد قدم نورسیده ای را تبریک گوید.شاید برای عزیزیست از دست رفته...شاید فقط برای پر کردن گلدانی کریستال خریده شده....

 

 

پژو206 ــ رویش نوشته:لطفا مرا بشویید. پسر(راننده) دارد دست میکشد به موهای سیخ سیخی اش,من می ترسم با این کارش مدل موهایش خراب شود..اما او اصلا در باغ نیست.شاید هم از مارک ژلش مطمئن است..راستش عینکش خیلی قشنگ است...کاش ماشینش را هم میشست.در کل هم نسل با کلاسیست.

 

پراید ــ مرد میانسال است.زن روسری بنفش سرش کرده..دو نفر پشت نشسته اند.یکی شان خواب است

زن و مرد در حال گفتگو به همدیگر نگاه هم میکنند.تشخیص من اینست که آنها محترمانه با هم حرف میزنند در ضمن شبیه ادمهای خوب هم هستند

 

 

وانت آبی رنگ ــ از سبیل های راننده اش خوشم آمد پرپشت و تاب دار,وانت درست بغل دست ما ایستاده.از اینجا میتوانم نوشته ی طلایی رنگ(ساراجون)را که روی ایینه اش چسبانده بخوانم....شاید سارا برای نهار منتظرش است و شاید....کسی چه میداند؟!

 

 

تاکسی_پیکان ــ از صورت مسافرها میشود کلافگی را خواند.یکی کتاب می خواند.نگاه متعجب یکشان مرا به خود می آورد,تازه متوجه میشوم که خیلی وقت است دارم نگاهش میکنم.

 

 

پیکان ــ زن تنهاست...همین!

 

پیکان سفید ـ راننده اش با موبایل حرف میزند..کودک دستانش را از پنجره بیرون آورده,دهانش هم میجنبد.

.

.

برای هرکدام قصه ای می بافم, از ادمهایی که چند لحظه از زندگیشان را دزدکی نگاه کردم,رفتارهایشان را مرور میکنم تصور میکنم در خانه چگونه اند وهزار دنباله ی دیگر!

گویا مامان خیلی وقت است که دارد صدایم میکند..ثمین پیاده شو رسیدیم.

من از پشت شیشه های دودی پژو RDلگنمان به آدمها نگاه میکردم...

 

 

 

 

ترافیک

 

پ ن:این روزها عجیب تر شده ام.با  حنجره ی طلایی ام صداهای عجیب و غریب تولید میکنم.

پ ن :آسمان امروز را دوست دارم.نه می بارد نه آفتاب میکند بغض کرده...تو میگویی میبارد؟

پ ن:از مقامات بالا دستور رسید شاد باشم!چندی..

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

سالت نو شد,دلت چطور؟عیدت مبارک شد؟

مبارک باشد یا نباشد چه فرقی میکند؟

دلت باید بهاری باشد که گویا نیست..

چقدر کسل میشوی وقتی بهار برایت بی معنی میشود و چقدر حرصت میگیرد از دست ادمها

3

2

1

0بووووووووووم

آغاز سال 1387.....  و چیزی در دلم تکان خورد

 

86 چقدر سرد و ساکت بود ان اتفاقی بایدمی افتاد, نیفتاد و من منتظر بودم....

.

امسال برنامه زیاد دارم

خدا کند که بتوانم...

 

 

پ ن:۱ سال از نبودنت گذشت. گذشت؟

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

روزی این دردها را می گفتند,درد های زیر پوستی شهر..حالا این دردها خودی نشان داده اند.تاول زده اند..چرکین.      چه خود نمایی کثیفی

چه درد عظیمی..

دور و برت را که نگاه میکنی پر است از علی سنتوری ها..اما واقعی تر نزدیک تر شاید بدتر

تاوان کدامین گناه است که سنگ شده ایم؟که میبینیم و دم نمیزنیم

اعتیاد را میگویم,بدبختی را میگویم,نگو که ندیده ای نگو که لمس نکرده ای.

لرزش دستهای من فرقی به حال بشریت نمی کند,حتی این گریه های مکرر

کاش بشر به جای اشک چیز جیدی  اختراع میکرد چیزی شبیه فریاد اما شدید تر

برای این درد اشک نریز لوثش نکن

کار از اشک و اه و گریه گذشته است,شهر پرشده از(...)های بدبخت.شهر پرشده از آشیان به باد داده ها

نفسم بند میآید,گر میگیرم..چه درد عظیمیست

چشمهایت را خوب باز کن!کمی پایین تر از خانه ی قصری ات زیر چادر تظاهر به زندگی  میکندد!نه این دیگر سنتوری مهرجویی نیست!اینها مستند مستند اند تلخ و حقیقی..همین ها هستند که فیلم میشوندعتا تو سرگرم شوی تخمه بخوری و آخرش بگویی فیلم خوبی بود.

چه درد عظیمیست که آشیانت را به باد میدهد..علی چقدر آرزوی برباد رفته داشت..

هانیه ی توی فیلم راست میگفت:چقدر جای خشنی است اینجا!

نمی دانم چگونه بنویسم و مسطور کنم این مصیبت را؟

نمینویسم دیگر.خسته شدم از نوشتن و راه به جایی نبردن.

شاید همین حالا یکی با رواندازی ژنده زیر سقف آسمان لرزید و جان داد.

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سردوسوت وکور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

هرچند که هیچ کس نیومد

سری به تنـــــــهائیت نزد

اما تو کـــــــــوه درد باش

طاقت بیار و مــــرد باش

..

پ ن:مهرجوی سپاس تو را

پ ن:و من تمام شهر را بی مهابا زیر پاگذاشته و درد را دیده ام ,با همین چشمان کم سو

پ ن:چاوشی تو معرکه ای!

پ ن:این شورآبار پر است از خانه های بی سقف

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

اینها را می نویسم تا یادم بمانند ,تو نخوان.

 شکست عشقی در کار نیست.فکرت را مشغول این موضوع نکن.عقده یابی هم ممنوع من فقط می نویسم تا یادم بماند.

خنثی می شوم

به جای همهی روزهایی که –یا+ بودنم آزارت داد

حالا من هر صبح به آفتاب سلام میکنم ,لیوان شیر را بی غرغرو دعوا سر میکشم و راهی می شوم بی آنکه حتی نگاهی به آدمهای دور و برم بیندازم

سر به آسمان بلند میکنم و از آبی آسمان لذت می برم.

حالا راست توی صورتت زل می زنم و میگویم که دیگر دوست داشتن یا نداشتنت برایم فرقی نمیکنمد.

به دلم یاد داده ام برای هر کسی تنگ نشود(دلتنگی حذف)

دیگر برایم مهم نیست که بنی بشری به من فکر میکند یا نه!

نفس میکشم بدون فکر کردن به آنچه در اطرافم می گذرد.تمام فضای ذهنم را تصویر خودم پر میکند (مــــــــــن)فقط منم,تمام( تـــــــــــــــــــو)های ذهن و دلم را بیرون ریخته ام چقدر فضای باز در اختیار دارم...

مـــــــــن فقط منم

عاری از هرگونه (تو),عاری از هرگونه نگرانی برای ادمهایی که حتی خوشان به فکر خویش نیستند.

دیگر هرگز گریه نمیکنم برای دردهایی که شاید خودت برایشان اشک نریختی!

من خنثی خنثی هستم.

من دیگر فقط برای زندگی خودم تصمیم میگرم  شاید بزرگ تر از همیشه.

نفس های عمیق می کشم,زندگی چقدر راحت تر شده است(بگذار اینگونه فکر کنم)

چه خوب است که دیگر بیخیالی دیگران آزارم نمی دهد وعادت کرده ام به لرزش دستهایم.

گوش کردن به ترانه ها چقدر لذت بخش تر شده است چون دیگر یاد هیچ کسی نمی افتم(باز بگذار اینگونه فکر بکنم)

دیگر اسم هیچ احدالناسی شاه بیت غزلم نمیشود

آسمان شب چقدر قشنگ تر شده است و این هوای قشنگ که بوی بهار میدهد.

من قدم میزنم,کتاب می خوانم برای سال آینده ام هزار هدف دارم.میخوانم...و به نگاههای دیگران اهمیتی نمی دهم که آزارم دهند.

امروز آخرین بار گریه کردم برای روزهای گذشته,برای همه ی چیزهایی که شاید دلم برایشان تنگ میشد

برای همه ی چیزهایی که فکرشان را از سرم بیرون خواهم کرد.برای خودم که ماندم پشت امروز

فردا رد پای اشکهایم مرا به یاد هیچ چیزی نمی اندازد.

فقط فکر می کنم به روزهایی که آرام آرام خوهند آمد.

پ ن:مخاطب نداشت..شاید داشت حتی بیش از 1000نفر

پ ن :دلم برای همتون لک زده بود  همه تون دقیقا

پ ن:همفکرها چه زود فراموش میشوند..

 

 من زندگی..

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

چقدر پرم از زندگی!چقدر دوست دارم از نگاه آدما شریکس شریکس عکس بگیرم.

می خوام نگاهشون  رو ثبت کنم,نگاه هایی که هر کدوم زندگی رو یه جور میبینن,یکی رئال,یکی سورئال.

چقدر پرم از زندگی!از نفس.

دونه ای یاقوتی انار چقدر خوشمزه شده اینروزا...

این گنجشکه دم پنجره سردشه انگار,دله میگه پنجره رو باز کن و بذار پر بزنه تو اتاقت.بعد بشین و باهاش حرف بزن..تو میگی میفهمه چی میگم؟ 

آره میفهمه..وقتی بخوای زندگی کنی آسمون هم حرفتو میفهمه,درخت,این گلدونه

تو گوش اسپیکریه چیزی بگو..یه چیز خوب..گوش کن,داره جوابتو میده  شاید همین ترانه های تکراری جواب حرفات باشه.

دیوونه نشدم به خدا.

نفس بکش بذار این مولکول های عجیب پر بشن تو ریه هات

refresh کن خودتو.همین!

.

.

دستامو باز میکنم ,یه چرخ میزنم,یه لبخند قشنگ تنگش با یه نفس عمیق..

اوووو  چه معجزه ای میکنه این حرکت کلیشیه ای..چقدر باورت میشه که هنوز یه 10+7بیشتر از بهار های تو نگذشته...

این روزا برفک تلوزیون میبینم آره میخوام باور کنم کنار هر سیاهی یه سفیدی هم هست

گوشام می خواد حرفای قشنگ بشنوه.چشام تنشنه ی دیدن قشنگیاته دنیا

پ ن:کلاس بلاگم اومد پایین

پ ن:آره عسیسم ثمینم بلتده از این حرفا بزنه..لا اقل حرفشو که میزنه.

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

بعد از خیلی وقت,یه روز پر استرس,زمستون,کنار بخاری,12/57به وقت تبریز این موقعیت مکانی زمانی  یک دختر 17ساله است.

گاهی اوفات دلم میخواد الان یه پیرزن بودم که روی صندلی قفقازی قهوه ای رنگش  نشسته و داره بافتنی میبافه...نوه هاش دارن دوروبرش بازی میکنن.نگاه مهربونش همیشه نوازشگره..چشاش خیره است به باریکه ی نوری که از پنجره تابیده.آروم آروم نفس میکشه,منتظره....

 

یا

 

یه نویسنده,روزنامه نگار,پشت میزش نشسته,نگاهش پرغرور,حرکاتش با طمانینه است موهاش یکی سیاه یکی سفید. داره گذشته ی مقدسش رو مرور میکنه.

داره می نویسه..بعدش اون خودنویس رو که عزیز ترین کسش بهش داده میزاره رو نوشته ها,سرش رو میذاره رو میز.

بوی یاسهای رو میزتو اتاق پیچیده وصدای قرانی که از مسجد محل میاد..همه چیز تموم میشه آروم و زیبا.

یا

 

یه دانشجوی سال آخر..دستاشو داره تکون میده انگار داره فریاد میکشه..آرمان,هدف.

 

یا یه دختر شیطون کوچولو که تو حیاط کنار حوض داره با نگار بازی میکنه,موهای سیاه براقش که مامانش گل سر زده براس..با عروسکش نازنین چه دنیایی داره.حیاط خونشون براش یه دنیای بزرگه

زندگی یعنی طعم  شیرین ابنبات ها و تاب رفتن های موقع عصر....

.

.

.

همش میخوام اخر راهمو ببینم.دلم قرص بشه که همه چیز خوب تموم میشه ,همونطوری که می خواستم....چه راه درازی پیش رومه..

چند تا نفس باقیه تا کات آخر؟! چند تا نفس باقیه تا قصه خوب تموم بشه؟؟!

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

دستت را به من بده ,قلبت را به من بسپار,چشم هایت را ببند.گوشهایت را بگیر.ذهنت را از زمان و خاطره خالی کن.حالا منم و توو دستهایمان که در هم جاری می شوند,وگرما و خطوطی که سرنوشت ما را حرف میزنند.خیال کن من کف بینم.خیال کن خطهای دست تو را میشناسم.بگذار خطهایت را بخوانم.تو مسافری خسته ای از راه رسیده ای,اما هنوز نرسیده ای,انگار هیچ وقت نمیرسی.میخواهی چشم هایت را برای همیشه ببندی,گوشهایت را برای همیشه بگیری...میخواهی ایستاده بمیری.دیگر نمیخواهی ببینی.نمی خواهی ان چاردیواری همیشه تکرارری,آن مسیر همیشه  تکراری ,آن آدم های همیشه تکراری,آن چهره های همیشه تکراری.آن تکرار سلام حال شما چطوره,آن تکرار وای دیرم شد قرار دارم,آن تکرار فردا امتحان دارم هیچی نخوندم,آن تکرار به خدا با دوستام بودم,آن تکرار چرا تنهام نمی ذاری؟آن تکرار از همتون بیزارم یه روز میذارم میرم,آن تکرار این مزخرفات چیه به خوردمون میدن؟,آن تکرار جیب های همیشه خالی,آن تکرار مهربانی های مصنوع تهوع آور,آن تکرار عشق های اتوبوسی چند دقیقه ای,ان نفرت های بی دلیل ,آن پشیمانی های گریه آور,آن شرم ها,ان سرخ شدن های تکراری....ان تکرار باز که کفشاتو جلودر مرتب نکردی.آن شستن تکراری جوراب....خسته ای چقدر خسته ای,از کسی که جوراب را اختراع کرد,از کفش ها,از رفتن از ماندن,از نفس نفس زدن,از نرسیدن,از هلهله  از پژمردن..چه قدر...خسته ای....

ای خدا!چقدر دنیا برای خستگی های تو جادارد.چقدر دنیا برای خستگی ها ی تو بی انتهاست.اما نباید به زانو در بیایی نباید زانو بزنی,در مقابل چه کسی زانو بزنی؟در مقابل کدام عظمت زمینی؟کدام شکوه,کدام بزرگی؟کدام فروتنی؟کدام زیبایی؟کدام حقیقت؟ اصلا چرا؟چرا زانو بزنی؟به خاطر کرام کوچکی؟کدام گناه؟کدام جرم؟کدام گردن کشی؟کدام زشتی؟کدام پلشتی؟کدام دروغ؟کدام فریب؟

خدایا چه کسی بود گفت((جوانی)) بزرگترین فریب روزگار ماست؟فریب جوانی,سراب جوانی,راستی کجاست جوانی؟وقتی از پس نخستین خنده کودکی پیری از راه میرسد؟چه کسی خواهد گفت جوانی کجاست؟چه رنگی است؟جوانی چه شکلی است؟چند سیر است؟چند کیلو؟جوانی چه صدایی دارد؟چه لهجه ای؟چه مزه ای؟تلخ تراز جوانی چه زهری است؟شیرین تر از جوانی کدام عسل؟ترش تر از جوانی کدام زرشک کوهی؟...وگس تر از جوانی کدام میوه ی نارس؟اما من اینجا میان این خط های در هم تنیده,میان این خط ها که مثل کابل های فشار قوی,انرژی متراکم روحت را به دستها میرساند,چیزهای دیگری هم میبینم.چشمهایت را باز کن تماشا کن.ببین همه عظمت اینجاست.همین جا,زیر پاهای تو زیر همین پاهای بدون جوراب و کفشت.

زیر پاهای اش ولاش شده ات میان دست های تو,مشت دستت که به بزرگی قلب توست.

می توانی ان پلیدی را میان مشتت مثل یک تخم مرغ  گرم تازه بفشاری ,زیر انگشتانت خرد می شود و عصاره اش چکه چکه روز خاک زیر پایت می چکد.روی همین خاک که تو ایستاده ای با چشم هایت ببین و بشنو,با گوش هایت که شنواترین گوشهاست .این خط ها میگویند در این اقیانوس بی انتها تنها  گوش های جوان توست که در میان این همه  آلودگی صدا,توانایی  دریافت فرکانس  موسیقی زندگی را دارد .خیال آسوده باشد,آنها که هزاران  تن پنبه برای چپاندن میان گوش های تو آماده کرده اند,این موسیقی را نمی شنودکه تو را به جرم شنیدن متهم کنند.نت های این موسیقی را جز گوشهای تو ,هیچ گیرنده ای را شایسته ی شنیدن نمی دانند .حالا وقتش است زانو بزنی,بی شرم و حقارت,در مقابل این همه شکوه و بزرگی که فقط در انحصار توست.وقتش است در مقابل خود,در مقابل شکوه و بزرگی بی پایان خودت زانو بزنی.چشم دیگران نه شکوه تو را میبیند نه زانو زدنت را.پس از چه شرم کنی...حالا میتوانی عاشق شوی.در طالعت می خوانم عاشق میشوی. در طالعت میبینم پرستش میکنی.در طالعت میبینم...

این تیتر نیست این  یک قصه کامل است.

 

پ ن:اگه تو هم  شماره ی سوم چلچراغ رو بخونی اینجوری میشی!

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

این هوای سرد میدونی که یاد چی میفتم؟

این جمله همش میاد تو ذهنم:برای بودن من به خود رنگ فنا زد

+نوشته شده در ساعتتوسط ث |

حبسیه مینویسم

چشم هایمان پر از هرزگی است

یاد گرفته ایم یا یادمان داده اند که به روابط اجتماعی(حتی از نوع ساده)به چشم معاشقه(گاهی از نوع شدید)نگاه کنیم.

باید عادت کنیم کنیم به هنجار های ناهنجار.

باید باید باید دورمان یک حصار بکشیم,تا بگوییم متعهد هستیم.متعهدیم به قانون!

قانونی که اساسش بی قانونیست.قانونی که قاف تا نونش را بی ثباتی در بر گرفته.

های شهروند گرامی ,با توام با هیچ کس حرف نزن! ر ا ب ط ه را فراموش کن,میله های حصارت را کیپ تر کن...حالا تو یک شهروند قانونمندی

افرین بر تو

دیدی آنقدر ها هم سخت نبود.

راستی یادت باشد حصارت را هم قانونمند بکنی.

فقط هم جنسان تو اجازه ی همفکری با تو را دارند , نه هم نوعانت,نه همفکرانت و نه هم...

بر سر در حریمت بنویس ورود جنس مخالف ممنوع!حتی شما دوست عزیز ,حتی شما همفکر عزیز,حتی تویی که حرفهایم را می فهمی ;که مبادا جامعه را به لجن بکشی.

پای تمام تعهدنامه های جهان را امضا کن بی آنکه بپرسی چرا؟به چه جرمی؟برای کدام بی تعهدی؟

همه بیش تر از تو میدانند,حتی..

گریه کن بر این حصار تاریک

گریه کن ,فقط آرام طوری که هق هق هایت خدشه ای بر جامعه وارد نکند مبادا..

رویا به از حقیقت

آزادی به از بند

چه با لبخند! چه بی لبخند!

پ ن 1:تعهد کیلویی چند؟بسته ای ؟

پ ن 2:راستش من نمی دونستم اگه مارک پوتینم دیده بشه امنیت اجتماعی رو خدشه دار میکنم...ببخش جناب..

تبلیغ:تعهد هایتان را امضا میکنیم در اسرع وقت بدون درد بدون خونریزی.

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

وقتی اسمون تیره است و هیچ صدایی جز صدای خش دار چاووشی آرومت نمی کنه...کوله بار آرزوهات روی دوشت تا کجاها رفتی با پای پیاده....تجمع لیوان هایی(نه عزیز من قهوه رو فنجونی نمی خورم)که قهوه ی هیچ کدوم تا آخر خورده نشده روی میز

پوستر سیاه مشیری که  با چشای زاغش بهت زل زده و چه حرفا که باهات نداره..

قارقار این کلاغه که دلش واسه خبر شوم دادن لک زده..

صحنه ی شکستن دل یکی که مثل فیلم هی جلوی چشاته..

و نایی که نداری تا چراغت رو روشن کنی

 

قرص هایی که همیشه پشت قاب عکس قایمش کردی.

اون رژ با رنگ جیغش که از بس ازش استفاده نکردی فاسد شده...

دلتنگی برای شب یلدایی که بازهم نتونستی با چلچراغ جشنش بگیری

.

.

.

بشکن خودتو.

صدای چاوشی رو خفه کن ,یه آهنگ شاد بی سرو ته اسپنیش بذار که حتی نمی دونی چی میگه 

تو ابمیوه ات شکر بریز ,پوستر های سیاه رو بکن  عکس  امیر خان بچسبون رو دیوارت گلزار یا هر آدم جواد دیگه ای هم میشه...

رژنارنجی بزن  لاک بنفش جیغ..انقدر آرایش کن تا قیافه ی خودتو فراموش کنی

تو هم با کلاغه  قارقار کن ,اما به سبک خودت,خبر شوم به آدما بده و به قیافه ی بهت زده شون هرهر بخند.

دیگه نترس از اینکه دل یکی رو بشکونی اصلا دل رو گذاشتن واسه شکست و شخصیت رو برای خرد کردن.

حالا آماده ای که به یه زندگی بی سرو ته شاد و مضحک سلام بدی

 

یه زندگی که مثل  آدامس جویدنه...

از همون نوع که خیلی ها دارن زندگی میکنن.ککشون هم نم ی گزه

اما راستی!بهت قول می دم بعد از 1ماه از خودت متنفر میشی.

چون دیگه هیچی نداری هیچ دوردستی نداری که بخوای بهش برسی این زندگی  شاد برات کافیه هدفت میشه بی هدفی..

پ ن:من مخالف  اشدی نیستم همیشه سعی کردم شادی افرین باشم اما نه شادی کاذب

پ ن:زندگیه الاکلنگی حد وسط یعنی چی؟؟؟؟

 

 

توی ادامه مطلب یکی از نوشته های محبوب ترین ژورنالیست عمرم رو گذاشتم  ..::سهیل فاطمی::.. حتما بخونینش. 

شب های خوشت یلدایی باشه همیشه


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

باید سکوت کنم

مجبورم؟نه شاید بهتر باشد

کسی نبود بگوید دخترک  قبل از تو خیلی ها درد را فریاد کشیده بودند امااین فریاد ها به آخر نرسیده خفه شده بودند..یادم نبود

باید یاد بگیرم از این پس سکوت کنم باید چشم ببندم روی همه چیز وکورمال کور مال راه بروم شاید بدین سان فرو رفتنم در لجن را نبینم.

چون این روزها جامعه ی من فریاد را پس میزند...باید سکوت کنی .

جامعه ی من می خواهد پیشرفت کند,مطمئنا پیشرفت میکند پیشرفتی به سوی قهقهرایی شدن سریعتر از انچه فکرش را بکنی

دور نیست روزی که پلی می زند به سوی نا کجا آباد ها برای بهتر رسیدن

باید ترسید از این روزها!روزهای که کتک میزنند منتقد را,نترس ضرب و شتم بدنی در کار نیست ,چاله میدان که نیست عزیز ,نا سلامتی اینجا دنیای مجازی ماست...ولی کاش کتکمان بزنند به جای اینکه حمله کنند به سوی افکارت و عقایدت را ناکار کنند وبه سخره گیرند نقص هایت را.

باید ترسید از این روزها ,که چشمهایمان جز خودمان جای دیگری را نمی بیند.از روزهایی که وقتی چماق برمیداری گربه دزد به جای فرار زل می زند توی چشمهایت,آنهم وقیحانه.

وکاش بزرگواران به خاطر تضاد افکار قهر نمی کردند و با فردین بازیهای جوانمردانه  صحنه را ترک نمی کردند کاش می ایستادند,لا اقل روی حرفشان.وکاش به این فکر میکردند که شاید کودکی گستاخ خواهد فهمید که او از جوانمردی صحنه را ترک نکرده بلکه ....شاید.!

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |

این همه شلوغی,این همه همهمه و صدا,نور این لوستره اذیتم میکنه....عذابم میده

دلم واسه تنهایی گوشه ی اتاقم تنگ شده این چند روزه همش خونمون شلوغ بود

همه میان میرن ...من هیچ احساسی نسبت به این آدما ندارم...چرا؟

از این شلوغیا خوشم نمیاد من اتاق کوچیک و دنج خودمو با  کل دنیا عوض نمی کنم

اتاق من که حتی با دیوار هاش حرف میز نم با عکس ها با پنجره با گلدون  با عروسکهای رو دیوار ...

.

.

مامان و باباامروز صبح رفتن  مکه  پروازشون تا خیر داشت قرار بود دیشب برن اما انگار آسمون هم مثل من دلش نمی خواست این دو تا فرشته1ماه از من دور بشن....

خدایا خودت بهم صبر بده این 1ماهو...

چقدر زیبا شده بودن چقدر صورت مامان روشن بود بابا یی چقدر چشاش برق میزد و من چقدر دلتنگ بودم .

وقتی موقع خداحافظی بغلشون کردم دلم نمی خواست از این آغوش جدا بشم از این بوی آشنا ....

پدر چقدر زیبا خوند سوره ی فلق رو برام موقع رفتن  با اون صدای گیرا صدایی که موقع شعر خوندن  به گریه می اندازه تو رو صدایی که تو رو یاد شاملو می اندازه ...با موهای براق جو گندمی...

 

نتونستم نبارم وقتی به مامان بزرگ گفتن ته تغاری مون رو به تو میسپاریم

 

انگار خدا داشت رو دستش این دو تا فرشته رو می برد

خدایا سلامت برن و برگردن

چقدر دوست داشتم منم باهاشون برم

خدایا منتظرم منتظر  که تیر ما بیاد و جلوی مکعب عشقت  سجده بزنم  جلوی اون پرده ی سیا ه با آیه های نورانی حک شده ی روش  آره کعبه ی تو رو میگم.....

 

به کعبه رفتم و زانجا هوای کوی تو کردم

جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم

نهاده خلق حرم سوی کعبه روی  عبادت

من از میان همه روی دل به سوی تو کردم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |


اولین برف امسال بارید


+بادست سوخته اینو نوشتم

+نوشته شده در ساعتتوسط ث |

 جبران خلیل جبران:برسردر خانه ام نوشتم تقلید هایت را کنار بگذار و داخل شو,دیگر کسی به خانه ام نیامد.

 تقلید,دروغ,صورتک....اینا رو تو هم میبینی؟صدای زوزه ی وحشیانه شون رو میشنوی دیگه؟وجود دارن مگه نه؟

نکنه فقط چشای  من میبینن اینا رو  ایراد از منه؟؟

تو هم شباتوخواب دندونا تو بهم فشار میدی؟تو هم دلت می خواد خودت باشی...

.

دارم خودمو فراموش میکنم..نه اشتباه نکن توئی در کار نیست .می خوام یکی بیاد و محکم این نقاب رو از صورتم بکنه...خیلی دوست دارم تو آیینه خودم رو ببینم به جای این تصویر نا اشنا.

دلم  میخواد همش شب باشه,از روز و دیدن آدمکها و صورتکها حالم به هم می خوره.شک نکن تاریکی دیگه ماله روزه نه شب  با کارهامون روزهامون رو سیاه کردیم,داریم لبخند احمقانه میزنیم به زندگی و مثل کبک سرمون رو فرو کردیم تو برف.نگو نه,میزنم تو گوش کسی که بگه روزا تاریک نیستن   شک نکن

راستی تو چندتا نقاب داری؟

منم مثل خودتم,یه صورتک دارم رو صورتم  که میترسم یه روز دیگه نتونم بکنمش.

مطمئن باش اگه برش دارم غیر قابل تحمل میشم برات..آخه دیگه نمی تونم چاپلوسی تو رو بکنم ,دیگه نمیتونم دروغ مصلحتی(!)بگم و دیگه نمی تونم گستاخانه بهت بگم دوستت دارم.

اما من نمی خوام این صورتک زشت رو  حتی اگه به قیمت تنها بودن و موندن  تموم بشه حتی اگه همه ازم فراری بشن.

دلم برا خودم تنگ شده یا بهتر بگم برای صداقت ,برای یه کم رنگ سفید یا حداقل خاکستری...

خودمو تو نوشته هایی که آخر شب مینویسم پیدا میکنم  همون موقع که آب چشام میخوان سیاهی های صورتمو بشورن..آخه هیچکس  پیشم نیست که به خاطرش بخوام صورتک بذارم پوست سبزه من فقط شبا می تونه نفس بکشه من فقط وقتی تنهام می تونم شعر بخونم ,من فقط آخر شبا بی هیچ دغدغه ای با خودم حرف می زنم,شبا هیچ نگاهی نیست که بخوام به خاطر چپ نگاه کردن به عقاید و مکتبم ازش فرار کنم.فقط اخر شب میتونم کتابهای سارتر رو بی ترس بخونم اینموقع هاست که میتونم کتابهایی رو که جلدشو با روزنامه پوشندم بخونم  راستی من اخر شب تو دلم داد میکشم  تو هم بلدی؟

 

  چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد .
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام.
من بی رمق ترین نفس این حوالیم .
از بودن مکرر بر دار خسته ام .
من با عبور ثانیه ها خورد می شوم .
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ث | |


لمس بودنت مبارک

همین!


+نوشته شده در ساعتتوسط ث |